And in your eyes I see ribbons of color
I see US inside of each oTher
I feel mY unconsCious merge with yours
And I hear a voice say, "What's his is hers"
I'm falling into you ... falling into you
This dream could come true
And it feels so good falling into you
I was afraid to let you in HERE
Now I have learned love can't be made in to fear
The walls begin to tumble down
And I can't even see the ground
I'm falling into you ... falling into you
This dream could come true
And it feels so good falling into you
Falling like a leaf, falling like a star
Finding a belief, falling where you are
Catch me, don't let me drop!
Love me, don't ever stop!
So close your eyes and let me KISS
you
And while you sleep I will MISS you 
Oh I'm falling into you
This dream could come true
And it feels so good falling into you
Falling like a leaf, falling like a star, oh
Finding a belief, falling where you are
Falling into you
Falling into you
Falling into you

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط صدف
|
سلام ! عيدتون مبارك !... خوبيد ؟
اميدوارم سال خوبي باشه براتون ( پر سلامتي و پر پولي و پر خنده!)

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط شهریار
|
میدونی سخت ترین لحظه تو زندگی یه آدم چیه ؟ وقتی بفهمی واسه کسی که تمام زندگیته فقط یه تجربه ای ... !
میدونی بهترین لحظه ی عمر کی ه ؟ وقتی ه که کسی که بهش شب و روز فکز میکنی شب و روز تو فکرته !
میدونی مهمترین لحظه ی عمر کجاست ؟ وقتی ه که میخوای عشقت رو به عشقت ! ثابت کنی !
میدونی چرا !؟ چون تنها موجودی که توش نباید دخالت کنه خودتی !

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 4:14 قبل از ظهر توسط شهریار
|
کاش آنقدر بي حيا بودم تا گستاخانه در چشمان زيبايت نگاه کنم .... طوري که هيچ احساس حقارتي در برابرت نکنم ... کاش يک دقيقه کور بودي و مرا نمي ديدي و من مي توانستم براي لحظه اي خوب تو را بنگرم و در عوض تمام زندگي ام بعد از ديدن تو تباه مي شد ... کاش مي توانستم در اندرون سينه ات نگاه کنم و ببينم که براي من جايي نيست و بيهوده خود را به روياي شيرين ولي زهرآگينت آلوده ساخته ام


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 4:0 قبل از ظهر توسط شهریار
|
ديروز با يك دسته گل امده بود به ديدنم با يك نگاه مهربون همون نگاهي كه سالها آرزو شو داشتم و از من دريغ مي كرد گريه كرد و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش كردم .. وقتي رفت سنگ قبرم از اشكش خيس شده بود


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط شهریار
|
سر کلاس ادبيات معلم گفت:فعل رفتن رو صرف کن:رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند:خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم:رفت .رفت..رفت.رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط شهریار
|
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت:
هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان، ”عشق“ هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق“ سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و ”وحشتِ“ زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ”عشق“ نماند. قایق رفت و ”عشق“ تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و ”عشق“ تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ”ترس“ جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.
فریاد زد و همه ی احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش”پولداری“ را دید و گفت: ”پولداری“ عزیز، به من کمک کن؟
پولداری“ گفت: متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد.
“ عشق“ رو به سوی قایق ”غرور“ کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟
“ غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی“
عشق“ رو به سوی ”غم“ کرد و گفت: ای ”غم“ عزیز، مرا نجات بده“
اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده
در این بین ”خوشگذرانی“ و ”بیکاری“ از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور ”شهوت“ را دید و به او گفت:
شهوت عزیز، من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟ عشق که نمی تونست ”ناامید“ باشه، رو به سوی خدا
کرد و گفت: خدایا... منو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق ”دانایی“ یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد،
زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود عشق برخاست. به ”دانایی“ سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آد؟"
دانایی گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“....
چون این فقط ”زمان“ است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 5:28 قبل از ظهر توسط صدف
|
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،
ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود.
ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید.
من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''
من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !!

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط شهریار
|
سلام
خوبيد ؟
من نه! نميدونم... وضع جسميم كه افتضاح !....
بازم من!!! بازم شهريار كار بد كرد.... بازم شهريار حرف بد زد...
بازم صدف ناراحت شد
برات توضيح ميدم !

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط شهریار
|
به نظر من خیلی این شعر قشنگ بود
. نه به قشنگی شعرایی که شهریا ر جووووووونم اپ می کنه
ولی خوب
ناناز بود
مرا در خلوت تنهاييم رها كنيد
مرا در كلبه بي سقف عاشقيم رها كنيد
شيريني عشق تلخ تر از هر زهر است
مرا در خاطرات تلخ حقيقت رها كنيد
عاشق شدن در اين روزگار بيوفا حماقت است
مرا از اين روزگار بيوفا جدا كنيد
ستاره اميدم ديگر چشمك نميزند بي نور است
مرا با سختي ويرانگر انتظار آشنا كنيد
من گرفتار سكوتم گرفتار غرور
مرا از ميان اين سكوت بيجان صدا كنيد
زندگي چون قفس است قفسي با ميله هاي سرد
كبوتر دلم را از اين قفس چوبي محكم رها كنيد
ماهي بيچاره در سر فكر دريا دارد
او را از اين تنگ كوچك 20 سانتي رها كنيد
در اين زمانه دگر عشق دروغي بزرگ بيش نيست
از ما گذشته است فكري به حال نسلهاي بعد ما كنيد
شايد شما نتوانيد دل شكسته مرا بجا كنيد
اما ميتونيد برام دعا كنيدو اي خدا خدا كنيد





نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط صدف
|
آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همين جاست بخند
آدمك خر نشوي گريه كني
كل دنيا سراب است بخند
آن خدايي كه بزرگش خواني
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست بخند
صبح فردا به شب نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخند
راستي آنچه كه يادت داديم
پرزدن نيست كه درجاست بخند
آدمك نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست بخند

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط شهریار
|
هرگز از بی کسی خویش مرنج
هرگز از دوری این راه مگوی
و از این تنهایی
و از این فاصله ها...
که میان من و تو روییدست
بگذار؛
تا که پروانه تنهایی از قفس آزاد شود و برود
بال خود را بسپارد به نسیم
قاطی باد شود...
بگذار؛
کفتر خوشبختی،
روی بام نفست بنشیند
و اگرچه دلت آنجا تنگ است،
نگذار؛
رنگ غم بر قفست بنشیند...
هر زمانی که دلت تنگ منست،
بهترین شعر مرا قاب کن
پشت درگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد
و بداند که دل من با تو است،
در همین یک قدمی...!

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط شهریار
|

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط صدف
|

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط شهریار
|
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
تولد تولد تولدت مبارک.....
وبلاگ مــــــــــــــا ۱سالشه
براش اسفند دود کنید....چش نخوره...
سال پیش من صدف و خیلی دوست داشتم ....
یه سال با غم و شادی و دلخوری و همه چی تموم شد 

الان دیگه دوستش ندارم !
دیگه

عاشقشم



نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط شهریار
|
SalaM
EmRooOoooOooZz 1 sale keee mano Ooo ShaHriar ba HAm DooooSiiiiim
2 Dey

Parsal haMin rooz in webLoge ham AVALin UPpESh BOoOOD
HOoOOoOOoOOORaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa



نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط صدف
|
INoO ke man nagoftam baghie goftano ghabulesham daran, eshGho Gedai nemikonan,be khodet nagir,

in yani eshgh arzeshesh bishtar az in chizast agha shahriar

ke bekhy gedaish koni

az eShgh ham movazebat mikonano negah midaran NA GEDAII

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط صدف
|
Ok golam !
...doostan didid ? inam az nazare Eshghe man
hich vaght goft eshgho gedai nakonam... CHASHM ! dige eshgho gedai nemikonam

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط شهریار
|
say kon hich vaght eshgh ro gedayi nakoni,chon hich vaght be geda chize ba arzeshi nemidan

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط صدف
|
سلام.
میدونم... دیگه انقدر از این پستا دادم که یه جورایی لوس شده ولی نمیدونم دلم میگیره میام حرف بزنم
کسی که همش اشتباه میکنه حرفش چیه ؟
کسی که همه تقصیرا گردنشه حرفش چیه ؟
کسی که همیشه خدا بده حرفش چیه ؟
عذرخواهی...
عذرخواهی که نه ! اومدم گدایی
اومدم عشقتو باز گدایی کنم !
چون کارام و حرفام جایی برای عذر و بهانه نذاشتن
اره گلم ! چیکار کنم ؟ میگن انسان جایزالخطاس
اما من حدشو گذروندم... توقع دارم دوستمم داشته باشی !
ولی خب شاید خیلی خواسته زیادی باشه
منم صدف همون شهریار !
همون که اینجارو ساخت تا بشه وسیله خوشیمون
همون که میگفتی بمیر مرده بود
همون که همه کاراشو به عشقت انجام میداد
میدونم ! دیگه خیلی خسته کننده شدم ! اما بازم عاشقتم
صدف دوست دارم... به قرآن دوست دارم... به همه ی عالم قسم عاشقتم
به عزیزم که خودتی دوست دارم
دل ندارم ببینم کارام برات عادی شن
دلشو ندارم بهم کم توجه کنی
آره گلم با این همه ادعا ! دلم از دل گنجیشک کوچیکتره....
میدونم دیگه برات سخته ! ولی
معذرت میخوام

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط شهریار
|
SalaM
ShaHRiaR amal DaRe
alan BimaReStaNe

DeLaM BaRAsh KHylI TaNg ShoDe
Doa KoNiN ZoooD Biad

DoOOoOooSset DaraMMMMM shHahHriaR
MONTAZERETAMaaaaaaaaaaaaa
1roooooz tamooom Shoooood


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 5:42 قبل از ظهر توسط صدف
|
سلام
نمیدونم چرا...
اما میشم !
وقتی که ازت دور میشم دیوونه میشم...
وقتی ازت خبر ندارم دیوونه میشم...
وقتی باهام قهری دیوونه میشم...
وقتی میفهمم ناراحتت کردم روانی میشم
آره گلم ! خودخواه شدم...
دیگه حتی تحمل اینکه درست زیاد شده رو ندارم...
تحمل اینکه بخوام کمتر باهم حرف بزنیم و ندارم
میمیرم اگه به من نخندی تحملش رو ندارم
این چند روز فکر کردی چطوری گذشت ؟
وقتی اومدم بعد چند روز باز دیدم نمیای چه حالی شدم ؟
چرا امشب عصبی شدم ؟
( هیچکدومش دلیل کارم نیست صدف )
اما به قول خودت شایدم نشناختیم...
امامیدونی...
من ابراز علاقم با خل بازیه
یه موقعهایی با عصبانیت فقط میتونم بگم که مهمی برام...
بگم که همه چیزمی...
معذرت میخوام...
بابت همه ی کارایی که فکر میکردم دلیلش رو علاقه میدونستی و اشتباه کردم.... باعث ناراحتیت شد....
معذرت میخوام...
دوست دارم ( شری )

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط شهریار
|
توی ده شلمرود،
حسنی تک و تنها بود.
حسنی نگو، بلا بگو،
تنبل تنبلا بگو،
موی بلند، روی سیاه،
ناخن دراز، واه واه واه.
نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی،
هیچکس باهاش رفیق نبود.
تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه.
باباش میگفت:
- حسنی میای بریم حموم؟
- نه نمیام، نه نمیام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- نه نمیخوام، نه نمیخوام
کره الاغ کدخدا،
یورتمه میرفت تو کوچه ها:
- الاغه چرا یورتمه میری؟
- دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم.
- الاغ خوب نازنین،
سر در هوا، سم بر زمین،
یالت بلند و پرمو، دمت مثال جارو،
یک کمی بمن سواری میدی؟
- نه که نمیدم
- چرا نمیدی؟ (!)
- واسه اینکه من تمیزم.
پیش همه عزیزم.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
غازه پرید تو استخر.
- تو اردکی یا غازی؟
- من غاز خوش زبانم.
- میای بریم به بازی؟
- نه جانم.
- چرا نمیای؟
- واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون آب،
کنار جو، مشغول کار و شستشو.
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
در واشد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه.
جیک جیک زنان، گردش کنان
اومد و اومد، پیش حسنی:
-جوجه کوچولو، کوچول موچولو،
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد،
- قدقدقدا
برو خونه تون، تورو بخدا
جوجه ی ریزه میزه
ببین چقدر تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
حسنی با چشم گریون،
پاشد و اومد تو میدون:
- آی فلفلی، آی قلقلی،
میاین با من بازی کنین؟
- نه که نمیایم نه که نمیایم
- چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
- من و داداشم و بابام و عموم،
هفته ای دوبار میریم حموم.
اما تو چی؟
قلقلی گفت:
- نگاش کنین.
موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!
حسنی دوید پیش باباش:
-حسنی میای بریم حموم؟
- میام، میام
- سرتو میخوای اصلاح کنی؟
- میخوام، میخوام
- حسنی نگو، یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس، جوجه و غاز و ببعی
با فلفلی، با قلقلی، با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن، دور حسنی.
الاغه میگفت:
- کاری اگر نداری، بریم الاغ سواری.
خروسه میگفت:
- قوقولی قوقو. قوقولی قوقو؟
هرچی میخوای فوری بگو.
مرغه میگفت:
- حسنی برو تو کوچه.
بازی بکن با جوجه.
غازه میگفت:
- حسنی بیا،
با هم دیگه بریم شنا.
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود.
حسنی نگو ، بلا بگو



نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 6:59 قبل از ظهر توسط صدف
|
سلام....
الان که دارم این پست رو مینویسم واقعا گیجم !
از اینکه چطوری بعضی آدما... ا ببخشید !!! نمیشه اسم این موجودات و آدم گذاشت ! بخدا ! حیوون هم از سرشون زیاده !!!
میتونن برای ارضای نفس خودشون آینده ی یه دختر ... اصلا نه ! یه انسان رو به باد بدن ؟
حتما دیدین... این کلیپی که نشون میده به دختره تجاوز میکنند ... حتی سروصداش توی روزنامه ها هم پیچید...
من الان دیدمش... از خودم شرمم میشه که تو این جامعه زندگی میکنم...
فکرش رو بکنید ! نفر بعدی کیه ؟ خواهرامون ؟ مادرامون ؟ ناموسمون ؟ میتونید ۱ثانیه فکرش رو بکنید ؟
بعید میدونم ... هرکی ذجه های اون دختر رو بشنوه و حالش بد نشه !!!
من که از شدت تاثر... نا خودآگاه شروع کردم به شعر گفتن... !
البته شعر که... شعرگونه... دفعه ی اولم هست به بزرگی خودتون ببخشید...
از همه بیزارم...
از شهر ...
از گل...
از خاک...
از همه بیزارم...
از همه مردم شهر....
از دریا...
دریا که به افق پیوسته...
از همه بیزارم...
همه نامردان ! که به رسم غلط...
خود را می نامند مرد !
از همه بیزارم....
از همه می ترسم....
از همه موجودات....
از همه انسانها...
من از این شهر غریب می ترسم....
از همه دلگیرم...
از زمین...
از زمان...
از همه دلگیرم...
که به آهی ز کنار هر چیز...
بی تفاوت ... میگذرند....
هیچکس نیست که پیامی گیرد...
هیچکس نیست که پندی گوید...
همه در خاموشی
همه در تاریکی
از همه دلگیرم...
ممنون !

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط شهریار
|
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
دوستت
دارم

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط شهریار
|
Atal Matal ToOotoOOle
ShoROoOoE AsheghOone
Sedaye Paye BaroOn
RoO Poshte BooOme KhoOne
Atal Matal Ye Khahesh
Delo Tanha Nazaresh
ParishoOne Cheshatam
Bede Ye Nim Negahesh
Atal Matal AsemoOn
Emshab Bebar BaramoOn
Mikham DObare Baham
Beshim Asire BaroOn
Atal Matal BerkamoOn
Nadare Rangin KamoOn
Ama Bazam Ghashange
Dorost Mese KahkeshoOn
Atal Matal Dobare
Bezar Chesham Bebare
Khise Negahet Beshe
Shab Ta Sahar Benale
Atal Matal Nadaram
GhaFye Kam Miaram
Faghat BedoOn MASHOOOLAM

Kheyli DoOOset Midaram

VIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIZZZZZZZZZZZZZzzzzz 

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط صدف
|

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط صدف
|

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط شهریار
|
سلام ! بعد کلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی وقت اومدیم !!!
این ۳ماه تابستــــون و که جاتون خالی صدف اومده بود شیراز و منم خب با کله رفتم ...
این چند روزم که واسه مدرسه و یه سری کار شخصی درگیر بودم...
اما از امروز وبلاگ و میخوام با اجازه ی گلم وارد یک فاز جدید بکنم... بهتره نه ؟
در کنار درد و دلامون یه سری مطالب متفرقه هم میزاریم....
شاد باشید....
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک یادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تاندهی بر بادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
( حافظ )

نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط شهریار
|

yeki toro mikhad
yeki be to ehtiaj dare
yeki har shab khabeto mibine
barat mimire O
divoonatee
yeki nemitone nafas bekeshe vaghti bedoone toe
to hamishe tooye zendegish mimoni hata age Ooon dige nabashe tooye zendegit
chun hich vaght to o khateratet az zehnesh nemire biroon
hamishe deltangete ..hamisheye hamishe
chun azat sir nemishe
divooneye harfaye shirinete.
dooooooooost dashtanesh tamoomi ke nadare
khyli doooset dare
dooost dare 24 saat behet bege doooOooset Dare.
BAvar Kon!!haMaShu BaVar Kon
Chun rast Bood..
Chun hameye harfash az amaGhe ghalbesh bood ke behet goft..

oon yekie manam
eSMam Sadafe
Hamooni ke ASHEghoone DOOOOSet DARE SHaHRiaR

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط صدف
|